تبليغاتX
◦◦◦◦◦۝ دهکده ی به نام عشق ۝◦◦◦◦◦
◦◦◦◦◦۝ دهکده ی به نام عشق ۝◦◦◦◦◦
اگر عشقی نباشه آدمی نیست...و اگر آدم نباشه زندگی نیست...
آهنگ عشق...

عشق یعنی از خود بی خود شدن
به بلور احساس تلنگر زدن
آتش از درون زبانه کشیدن
خزان را بهار دیدن
درپس غرور ظاهری قلب را به پاکی آفتاب آراستن
زیبائی ها و لطافتها را با احساس در واژه گنجاندن
عشق یعنی گوهر را در صدف تنهائی نهان کردن
عشق یعنی آغازی شیرین و آتش جاودان با هر چه بوی تعلق دارد
عشق یعنی سوختن و ذوب شدن در بوته ی عشق
عشق یعنی لرزش همه وجود در برابر معشوق
یعنی زیبا دیدن زیبا شنیدن زیبا گفتن
یعنی در حریر نرم و لطیف راه رفتن
عشق یعنی در آبی آسمان غرق شدن و آبی شدن
عشق یعنی تازگی یعنی بهار ...

عشق برای من یعنی ......تو.....

 

|+| نوشته شده توسط شلال در شنبه 29 مهر1385 ساعت 10:6 |

در انتظار فرصت عمری تباه کردم...فرصت جوانیم بود من اشتباه کردم.
|+| نوشته شده توسط شلال در شنبه 29 مهر1385 ساعت 7:36 |

اشک...

يک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود....

بهت گفتم : اين ديگه چيه؟روت بر گردوندی و گفتی هيچی.

گفتم:خودم ديدم که گريه کردی.گفتی:نه.اين که اشک نيست.

گفتم اگه اشک نيست پس چيه؟ گفتی اين عشقه.

گفتم عشق چيه؟ خيلی مهربون شده بودی.نگاه کردی توی چشمام!

گفتی:عشق يعنی خاطره.

گفتم:خا طره چيه؟ گفتی يعنی خاطره اولين بار که ديدمت. يادت هست؟

گفتم :عشق حقيقی که يک لحظه نيست.خا طره اولين ديدار يک لحظه بود و تموم شد.

گفتی :ديدی اشتباه کردی! عشق شق يعنی تکرار خاطره اولين ديدار.که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار ميشه.

حا لا توی چشمات نگاه می کنم و يک قطره اشک آهسته از گوشه چشمام پايين مياد

|+| نوشته شده توسط شلال در شنبه 29 مهر1385 ساعت 7:27 |

دوست دارم
 

دوست دارم هم چو موجي در دل دريا بميرم

بشکفم چون لاله اي خونين و در صحرا بميرم

اشک غلطان گردم و از ديده ي محنت بريزم

خنده ي شمعي شوم در دامن شب ها بميرم

عود باشم در ميان مجمر حسرت بسوزم

دانه ي اسپند گردم تا که بي پروا بميرم

چشمه ي مهتاب باشم پيکر شب را بشويم

آذر خشي گردم و در گنبد مينا بميرم

يا بسايم بر ستيغ کوه ها شهپر چو عنقا

يا چو زيبا مرغکي در گوشه اي تنها بميرم

|+| نوشته شده توسط شلال در شنبه 29 مهر1385 ساعت 7:21 |

عشق آن نيست که يک دل به صد يار دهيد عشق آن است که صد دل به يک يار دهيد
كاش قلبم درد پنهاني نداشت

چهره ام هرگز پريشاني نداشت

كاش مي شد دفتر تقدير عشق

حرفي از يك روز باراني نداشت

كاش مي شد راه سخت عشق را

بي خطر پيمود و قرباني نداشت

 

|+| نوشته شده توسط شلال در شنبه 29 مهر1385 ساعت 7:10 |

دوست دارم

|+| نوشته شده توسط شلال در جمعه 28 مهر1385 ساعت 17:10 |

دستهايم را تنها تو بگير شعرهايم را تنها تو بخوان
و مرا صدا كن
به تماشاي بهاران در باغ به فرود برف بر روي درختان غريب
به گذر از راهي پر برگ در فصل خزان
اين خزان كه چنين مي گذرد مي توانست بهاران باشد
چه زمستان ملال انگيزي در راهست
باز هم ريزش برف
باز هم شر شر باران در شب باز هم يك شب طولاني
باز هم پنجره اي بسته و دستاني سرد باز هم خيره شدن به در و ديوار اتاق
سال ها پيش زمستان هم زيبايي داشت
خنده ها خنده ديگر بود
دختري بود كه در خاطره هايش در شب به تو مي گفت سلام
و به همراه تو مي رفت به مهماني گنجشك هاي كوچك باغ
و دلش را به تو مي پيوست در اوج بلا تكليف سال هايي كه گذر كردند
و تماشاي بهاران را با خود بردند
فصل ها مي گذرند من در اينجا به تو مي انديشم و دريغا كه همه هستي من
همچو آن جوي طويلي ست كه بر سينه دشت روز و شب مي گذرد
فصل هايي كه اگر بودي بهتر بود
...........
اي هميشه جاودان در خواب هايم در سكوتم در شبم
در لحظه هاي انتظارم در تمام گفتگو هايي كه با غير تو دارم
من چه خواهم كرد بي تو
واي اگر بي من دلي آسوده داري واي اگر نامي به جز من مي رود روي لبانت
واي اگر دستي به جز من مي فشارد دستهايت
واي بر من گر به كسي دل بسته باشي
.............
عشق تو پنجره ايست رو به سوي خورشيد
گرمي زندگيم همه زين پنجره است
خا طرت آسوده قدر اين پنجره را مي دانم
مريم
|+| نوشته شده توسط شلال در جمعه 28 مهر1385 ساعت 16:28 |